تبليغاتX
من و حرفهای دلم - داستان نسبتا کوتاه

من و حرفهای دلم

از نابودی نمی ترسم ولی از انحراف چرا
اتمام من و حرفهای دلم

امیدوارم توانسته باشم مثل همان قولی که در اولین مطلب وبلاگم گفتم، در طول مدت وبلاگ نویسی، حقیقت را برای یک نفر روشن کنم، همین بسه

یا حق

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت22:37توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک: دونده ی بی سر
پشت خاکریز گرم تبادل آتش بودیم که یه خمپاره 60 خورد 100 متر اون طرف تر ما.وقتی گرد و غبار خوابید، دیدم یه رزمنده داره تند تند به طرف ما می آد.

یه کم که جلوتر اومد دیدم سر نداره، اما مثل دونده‌های دو 100 متر المپیک، همچنان با آخرین سرعت در حال دویدنه، هر قدمی که جلو می رفت، خون مثل فواره از رگ های بریده شده سرش بیرون پرتاب می شد مثل حوض های وسط پارک. یه مسافت طولانی رو بدون سر دوید.وقتی اوفتاد رفتم با لا سرش.کارت توی جیبش رو که دیدم سرم گیج رفت.

هیچ کس راه رفتن عادیشو ندید. برای انجام سریع کارها، آروم و قرار نداشت و همیشه در حال دویدن بود.

یه بار که دیدمش بهش گفتم: آقا هادی این قدر عجله نکن، حالا یه دقیقه دیر بشه مگه چی میشه، قرآن خدا غلط میشه یا قطار انقلاب به مقصد نمی رسه؟

همیشه وقتی این حرفو بهش می زدم، همین جور که می دوید، می خندید. نمی دونم یا جوابی واسه این سوالم نداشت یا این که در حال دویدن، نمی تونست جواب بده، آخه اون همیشه عجله داشت.


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت13:56توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک: میزگرد اختلاس میلیاردی در تاکسی!
راننده تاکسی: شنیدید چند میلیارد اختلاس شده!

مسافر1: آره، چند ده میلیارد

مسافر 2(خانم): چند صد میلیارد

مسافر 3: فکر می کنید تقصیر کیه

راننده: نظام

مسافر1: مردم که پدر این نظام را در نیاوردن

مسافر2(خانم): مردم دیوانه‌اند، بازم طرفداری می کنن [..موبایلش زنگ می خورد] الو...عزیزم..

مسافر3: تقصیر شیطانه

.......

مسافر1: اقا من پیاده میشم

راننده: میشه هزار تومن

مسافر1: من همیشه رسالت تا سید خندان 500 تومن می دادم!

راننده: ترافیکو مگه ندیدی، فقط 10 لیتر اینجا سوزوند. کرایتو بده آقا حال ندارم

مسافر1: میدم پدرتو دربیارند

مسافر2(خانم):عزیزم من پیاده میشم.[..نه عزیزم با تو نبودم یه دقیقه گوشی دستت باشه] آقا من پیاده میشم

راننده: میشه هزار تومن

مسافر2(خانم): چقدر، 2 هزار تومن.بفرمایید.[...عزیزم گوشی دستته]

راننده: خانم بقیه پول. ولش کن حتما چپش پره دیگه. آقا از این خانم محترم یاد بگیر

مسافر 1: بقیه پول منو بده مرتیکه، شاید اون زن دیوانه بود.

مسافر3: نگفتم تقصیر شیطانه

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت12:50توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک: ساعت و مرد اشتباهی!
تقریبا مثل همه‌ی قدیمی‌ها، عادت نداشت ساعتش رو دو بار تو سال عقب و جلو کنه.اما این آخری ‌ها می خواست مدرن بشه.با جامعه حرکت کنه. شنیده بود قراره 30 شهریور، ساعت‌ها یک ساعت به عقب کشیده بشه.

برای اینکه بهش شوک وارد نشه از چند روز قبل از 30 شهریور، ساعت قدیمی خونه اش را بعد از سی سال، یک ساعت به عقب کشید تا با این مشکل قرن معاصر کم کم  روبه رو بشه. صبح روز 31 شهریور شد.مطابق عادت، ساعت 8 صبح بلند شد ولی می دانست باید ساعت رسمی کشور 7 صبح را نشان دهد، ساعت او هم چند روزی بود یک ساعت به عقب کشیده شده بود. اما مجری برنامه صبحگاهی تلویزیون چیز دیگری می گفت. او می گفت ساعت8صبح است. شوکه شد. ترسید. نمی دانست و نفهمید این عقب کشیدن ساعت برای ساعت‌هایی است که در فروردین یک ساعت به جلو کشیده شده بودند.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت11:53توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک:جوان روزه خوار
دمدمای عصر، مادر، دختر ده ساله‌اش را به پارک برد تا این یه ساعتی که به افطار مانده، شوق بازی، ضعف گرسنگی و تشنگی دختر را بپوشاند.

هنوز به پارک نرسیدند که جوان بیست و چند ساله‌ای در حال بستنی خوردن و بی خیال ناهیان منکر و آمران به معروف در مقابل چشمان مادر نمایان شد.مادر سعی کرد از سمت دیگری برود تا دختر روزه دارش، بستنی لیسیدن جوان را نبیند و هوس نکند.

اما چشای دختر، یه لحظه او جوان را دید. از مادرش پرسید: هنوز افطار نشده، چرا اون پسره داره بستنی می خوره؟

مادر یه کم فکر کرد و گفت:

آخه هنوز به سن تکلیف نرسیده!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت16:37توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک:شهید کباب شده
یه پتو سربازی را مچاله کرده بود زیر سرش و یه پتو دیگه را دور خودش پیچید. شاید هوا سرد نبود، اما همیشه وقتی گرم میشد، خوابش می برد.تازه داشت چشاش گرم میشد که با صدای به زمین خوردن یه خمپاره، مثل فنر از جاش پرید.

اومد بیرون دید، مصطفی جوکار مثل ذغال سیاه شده و داد میزنه:سوختم...سوختم...آتیش گرفتم

اول شوکه شد، بعدش ترسید، تازه بعد از چند دقیقه رسید به پیکر مصطفی

بوی عجیبی می داد،بویی که خیلی وقت بود به مشامم نخورده بود.

بوی کباب.

برخلاف همیشه از شنیدن بو، آب از دهانش راه نیفتاد. آخه مطمئنا گوشت بدن مصطفی خوردن نداشت.همون بدنی که یه عمر برای خدا جنگید. بدنی که به خاطر فقر، به اندازه انگشتان یک دست، مزه‌ی کباب را نچشید.

سالهای سال از اون ماجرا گذشت، دیگه هیچ وقت با شنیدن بوی کباب، یاد خود کباب نمی افتاد، یاد بدن سوخته و سیاه شده مصطفی می افتاد.

دیگه هیچوقت کباب نخورد.

پایان

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت16:20توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
فرق رانی پیرمرد و رانی مرد جوان
توی سوپرمارکت ده، از همون خوار و بار فروشی‌های قدیم، که هنوز آب نبات های کیلویی 500 تومن موجوده( از همونایی که فقط رنگاش فرق می کنه و اگه نخوای بجویش، باید سالهای سال تو دهنت بمونه) اتفاق جالبی می افتاد. البته یک سالی میشه که فرزند کوچک گل محمد( صاحب مغازه) اداره این مغازه را به عهده گرفته.

پیرمرد افغانی که اتفاقا سال های سال میشه که برگه تردد 6 ماه‌اش باطل شده، وارد مغازه شد.با لباسی که تلفیق سنت و مدرنیته بود. از کت قدیمی مغز پسته ای تا شلوار پارچه‌ای براق  که تازگی‌ها از مد افتاده تا کتانی تایگر(مخصوص بازی فوتسال) تا تی شرتی که منقش به خواننده‌ای خانم بود.نمی دونم عکس مدونا بود یا لیدی گاگا. اصلا چه فرقی داره. نه برای من ، نه برای اون پیرمرد افغانی.  تفاوت لباس‌ها پیرمرد از زمین تا آسمان بود اما در یک مورد وجه تشابه داشت، در کهنگی

خلاصه پیرمرد تلفیقی از سنت و مدنیته بود. چیزی که خیلی از سیاست مدارهای ما آرزوی این تیپ بودن را دارند. هم سنگ سنت را به سینه بزنند و هم از مدرنیته نشانه‌هایی داشته باشند.این جور نه حزب اللهی ها از دستشون ناراحت میشن و نه آپ تودیت ها بهشون میگن متحجر.هم رای بالای شهر را دارند و هم رای بیچارگانی که بعد از خدا، سرپناهی به جز پونز پایین نقشه ندارند.

چی داشتم میگفتم.اصلا مگه این اصول طلب‌ها و اصلاح گراها حافظه برای آدم میذارند.آهانٍ؛ اونجا بودیم که پیرمرد افغانی وارد مغازه شد. اول با دست کثیفش بر سر و صورت خانم منقش بر روی تی شرتش، دستی از سر نوازش کشید تا کمی از غبار دستش فرو بشیند.بعد از جیب کت مغز پسته‌ای اش، سه تا دویست تومنی بیرون کشید.

 اولین دویستی، از لحاظ شکل و شمایل بد نبود، دومی تعریفی نداشت، سومی از خود پیرمرد هم داغان تر بود. پیرمرد با نگاهی ملتمسانه، این سه دویستی را به صاحب مغازه داد و طالب خوردن یک عدد از آن رانی ها شد(با لهجه خود پیرمرد) . مرد جوان نگاهی به آن سه دویستی مهجور و نگاهی به آن پیرمرد مظلوم کرد و با بی میلی و اکراه یک رانی هلو به پیرمرد داد.

پیرمرد که گویی از آزمون بزرگی بیرون آمده بود، بی خیال کلاس و پرستیژ و شخصیت، در همان مغازه، رانی را باز و شروع به خوردن کرد. در همین بین جوانی بیست و چند ساله با تی شرتی که عکس خانمی بر روی آن نقش بسته بود. البته نمی دونم عکس مدونا بود یا لیدی گاگا. شاید برای من فرقی نداشت اما برای صاحب اون تی شرت خیلی فرق داشت و شلواری پاره و پوره که البته پارگی‌اش نه به خاطر کهنگی که به خاطر مدلش بود از لکسوس مشکی رنگی پیاده شد.

 با عجله وارد مغزه شد و با دست راستش به دلایلی که نمی دانم دستی از سر نوازش بر سر و صورت خانمی که نقش شده بود بر روی تی شرتش، کشید و بعد  دستش را در جیب شلوار پاره اش فرو کرد و سه تا دویست تومنی از جیبش بیرون کشید.

 هر سه دویستی مرد جوان، به قدری کهنه بودند که گویی، گروه تفحص لشگر 27 محمد رسول الله(ص) از جیب شهید گمنامی بیرون کشیده اند. کاری ندارم. آن سه دویستی را به مغازه دار داد و با اشاره چشمانش فهماند که  رانی می خواهد. مغازه دار  نیز رانی هلویی را با دو دست تقدیم جوان کرد و از این اتفاق میمون در پوست خود  نمی گنجید. جوان نیز بی خیال کلاس و پرستیژ و شخصیت، در همان مغازه، رانی را باز و شروع به خوردن کرد. نمی دانم آیا پول پیرمرد با پول آن جوان فرق داشت یا رانی پیرمرد با رانی آن جوان

پایان


پاورقی:

1.بعد از یک سال، دوباره  شروع به نوشتن کردم.

2. از این به بعد سعی می کنم ان شاء الله هر چند هفته یک داستان نسبتا کوتاه بنویسم/

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت18:57توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام

RSS