تبليغاتX
من و حرفهای دلم

من و حرفهای دلم

از نابودی نمی ترسم ولی از انحراف چرا
اتمام من و حرفهای دلم

امیدوارم توانسته باشم مثل همان قولی که در اولین مطلب وبلاگم گفتم، در طول مدت وبلاگ نویسی، حقیقت را برای یک نفر روشن کنم، همین بسه

یا حق

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت22:37توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
لطفا برق نمایشگاه مطبوعات را قطع کنید!
کلا تجمعات شبه عمومی بیشتر محلی برای ابراز وجود افراد هست تا پیشبرد یک هدف یا تعالی یک موضوع. شاه بیت مصادیق این شکل از تجمعات و گردهمایی‌ها را هم می توان مجموعه جشن ها و نمایشگاه‌های اهل سینما دانست.

این قضیه از هالیوود بگیرید تا خانه سینما صادق هست. از نیکول کیدمن تا هانیه توسلی. البته هر کسی از ظن خودش. یکی با خوش لباسیش، یکی با مسئولیتش، این وسط یه عده زیادی هم خریدار این عشوه ها و ناز کردن ها هستند.

این ها رو گفتم که بگم اکثر نمایشگاه هایی که در سطح شهر تهران و در طول سال برگزار میشه هم تقریبا دارند شبیه به جشن های اهالی سینما میشوند. دارند تبدیل به محلی برای گفتن "منم هستم" می شوند، بدون یه ذره نگاه و دید نسبت به موضوع نمایشگاه.

در این بین، البته میزان "مگس های قهوه خانه" میزان ثابتی نیست و دو نمایشگاه کتاب و مطبوعات از نظر تعداد، در صدر هستند.

البته قصد توهین به خواهرها و برادرهای فهیم خودم که برای یه هدفی مشخصی به این نمایشگاه می آیند را ندارم، و مطمئنا قصد توهین به افراد متشخصی که برای پر کردن اوقات فراغت خودشون به همراه خانواده به این نمایشگاه می آیند را هم ندارم.طرف من اون دخترکان و پسرکانی هستند که نمایشگاه مطبوعات رو با پارکینک دیسکو ریسکو ها اشتباه گرفتند. حتم دارم که اگه از یکیشون بپرسید سایت رجا منتسب به کیه. در حالی که یه چشمشون به ناموس مردمه، با اعتماد به نفسی میگن:معلومه دیگه، برای راه آهن جمهوری اسلامی ایران!

این یه عده

اما تیپ دوم، سیاسیونی هستند که برای ابراز وجود ، چشم به موقعیتشون بستند نه استیل ظاهریشون، اینها هم بیشتر برای این به نمایشگاه میان که مثل خروس قندی بین این غرفه تا اون غرفه دست به دست شوند و هر خبرنگاری از شیرینی وجود این موجودات بامزه لیسی بزند و لذتی ببرد. اگرچه این آقایان و بعضا خانم های اهل سیاست به گروه های مختلفی تشکیل میشوند، اما عموما در همان فرمول "مگس های قهوه خانه" یا فرمول"منم هستم" تعریف می شوند.

وقتی در نمایشگاه مطبوعات به توده‌ی عظیمی از آدم ها  برخورد کردید، بدونید یکی از همین موجودات شیرین، وارد نمایشگاه شده و مثل نو عروسان برای رفتن به فلان حجله(بخوانید غرفه) ناز و عشوه می کند و در آخر سر هم به تمامی غرفه ها سرک می کشند و اگر بحث قطع برق نمایشگاه(که خدا پدر اون کسی رو که برق نمایشگاه رو قطع می کنه بیامرزه ) نباشه، حتی به غرفه آبدارخونه نمایشگاه هم سر میزند.

پس با کمال تواضع به مسئولین نمایشگاه می گویم:

لطفا برق نمایشگاه را قطع کنید تا مگس ها از قهوه خانه بیرون بروند.

+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت18:30توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک: دونده ی بی سر
پشت خاکریز گرم تبادل آتش بودیم که یه خمپاره 60 خورد 100 متر اون طرف تر ما.وقتی گرد و غبار خوابید، دیدم یه رزمنده داره تند تند به طرف ما می آد.

یه کم که جلوتر اومد دیدم سر نداره، اما مثل دونده‌های دو 100 متر المپیک، همچنان با آخرین سرعت در حال دویدنه، هر قدمی که جلو می رفت، خون مثل فواره از رگ های بریده شده سرش بیرون پرتاب می شد مثل حوض های وسط پارک. یه مسافت طولانی رو بدون سر دوید.وقتی اوفتاد رفتم با لا سرش.کارت توی جیبش رو که دیدم سرم گیج رفت.

هیچ کس راه رفتن عادیشو ندید. برای انجام سریع کارها، آروم و قرار نداشت و همیشه در حال دویدن بود.

یه بار که دیدمش بهش گفتم: آقا هادی این قدر عجله نکن، حالا یه دقیقه دیر بشه مگه چی میشه، قرآن خدا غلط میشه یا قطار انقلاب به مقصد نمی رسه؟

همیشه وقتی این حرفو بهش می زدم، همین جور که می دوید، می خندید. نمی دونم یا جوابی واسه این سوالم نداشت یا این که در حال دویدن، نمی تونست جواب بده، آخه اون همیشه عجله داشت.


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت13:56توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک: میزگرد اختلاس میلیاردی در تاکسی!
راننده تاکسی: شنیدید چند میلیارد اختلاس شده!

مسافر1: آره، چند ده میلیارد

مسافر 2(خانم): چند صد میلیارد

مسافر 3: فکر می کنید تقصیر کیه

راننده: نظام

مسافر1: مردم که پدر این نظام را در نیاوردن

مسافر2(خانم): مردم دیوانه‌اند، بازم طرفداری می کنن [..موبایلش زنگ می خورد] الو...عزیزم..

مسافر3: تقصیر شیطانه

.......

مسافر1: اقا من پیاده میشم

راننده: میشه هزار تومن

مسافر1: من همیشه رسالت تا سید خندان 500 تومن می دادم!

راننده: ترافیکو مگه ندیدی، فقط 10 لیتر اینجا سوزوند. کرایتو بده آقا حال ندارم

مسافر1: میدم پدرتو دربیارند

مسافر2(خانم):عزیزم من پیاده میشم.[..نه عزیزم با تو نبودم یه دقیقه گوشی دستت باشه] آقا من پیاده میشم

راننده: میشه هزار تومن

مسافر2(خانم): چقدر، 2 هزار تومن.بفرمایید.[...عزیزم گوشی دستته]

راننده: خانم بقیه پول. ولش کن حتما چپش پره دیگه. آقا از این خانم محترم یاد بگیر

مسافر 1: بقیه پول منو بده مرتیکه، شاید اون زن دیوانه بود.

مسافر3: نگفتم تقصیر شیطانه

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت12:50توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک: ساعت و مرد اشتباهی!
تقریبا مثل همه‌ی قدیمی‌ها، عادت نداشت ساعتش رو دو بار تو سال عقب و جلو کنه.اما این آخری ‌ها می خواست مدرن بشه.با جامعه حرکت کنه. شنیده بود قراره 30 شهریور، ساعت‌ها یک ساعت به عقب کشیده بشه.

برای اینکه بهش شوک وارد نشه از چند روز قبل از 30 شهریور، ساعت قدیمی خونه اش را بعد از سی سال، یک ساعت به عقب کشید تا با این مشکل قرن معاصر کم کم  روبه رو بشه. صبح روز 31 شهریور شد.مطابق عادت، ساعت 8 صبح بلند شد ولی می دانست باید ساعت رسمی کشور 7 صبح را نشان دهد، ساعت او هم چند روزی بود یک ساعت به عقب کشیده شده بود. اما مجری برنامه صبحگاهی تلویزیون چیز دیگری می گفت. او می گفت ساعت8صبح است. شوکه شد. ترسید. نمی دانست و نفهمید این عقب کشیدن ساعت برای ساعت‌هایی است که در فروردین یک ساعت به جلو کشیده شده بودند.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت11:53توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستان یک فرد اعتدال گرا ولی اهل افراط و تفریط
چند وقتی هست، تصمیم گرفتم دیگه پست سیاسی ننویسم. دلم به همین چند تا داستان کوتاه خوش بود، اما بعضی ‌ها یه کارهایی انجام میدن که به قول معروف، "تو مغز آدم اسفناج سبز میشه". همین شد که خواستم یه نکته ای را گفته باشم.

یه مثلی هست درباره هاشمی رفسنجانی میگن. میگن بوسه‌ی هاشمی، بوسه‌ی مرگه. هرکی یه مقداری به هاشمی نزدیک بشه و حتی یه خوش وبش خشک و خالی با هاشمی بکنه، دیگه از چشم مردم میفته و میشه یه عضو مجمع اشرافیت طلبی نظام.

حالا همین قضیه رو تعمیم بدید به علی مطهری. بوسه‌ی علی مطهری اگرچه بوسه‌ی مرگ نیست، اما بوسه‌ی ساده لوحی، ندونم کاری و باری به هر جهت بودنه. هرکسی نزدیک علی مطهری بشه، جون میده برای استفاده ابزاری توسط فتنه گران(مثل خود علی مطهری)

نمونه‌ی بارزش هم احسان رستگار. از آقا و امام شروع کرد و در آخر رسید به جایی که برای آینده نیوز(سایت شخصی مهدی هاشمی و نماینده داخلی جرس) مطلب می نویسه.جالب اینجاست تو همه‌ی نوشته هاش دم از اعتدال و میانه روی هم هست. آخه مرد مومن، اگه احمدی نژاد به قول علی مطهری هم کاسه‌ی فتنه گران شده و خودش یکی از دلایل بوجود اومدن فتنه است، چرا برای اینکه باهاش مخالفت کنی هم پیاله آینده نیوز شدی؟

مثل اینکه نمی دونی آینده نیوز رسانه‌ی کی هست و چه تفکراتی داره؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت15:54توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام
داستانک:جوان روزه خوار
دمدمای عصر، مادر، دختر ده ساله‌اش را به پارک برد تا این یه ساعتی که به افطار مانده، شوق بازی، ضعف گرسنگی و تشنگی دختر را بپوشاند.

هنوز به پارک نرسیدند که جوان بیست و چند ساله‌ای در حال بستنی خوردن و بی خیال ناهیان منکر و آمران به معروف در مقابل چشمان مادر نمایان شد.مادر سعی کرد از سمت دیگری برود تا دختر روزه دارش، بستنی لیسیدن جوان را نبیند و هوس نکند.

اما چشای دختر، یه لحظه او جوان را دید. از مادرش پرسید: هنوز افطار نشده، چرا اون پسره داره بستنی می خوره؟

مادر یه کم فکر کرد و گفت:

آخه هنوز به سن تکلیف نرسیده!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت16:37توسط سجاد بلوکات | داغ کن - کلوب دات کام

RSS